X
تبلیغات
گلستانه

گلستانه

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

جلسه پانزدهم

 

 

گلستان سعدي      

  باب هشتم          در آداب صحبت

 کند هر آینه غیبت، حسود کوته دست            که در مقابله گنگش بود زبان مقال

باز آفريني

راه دررو

« آقا معلم جان غصه نخورید، کاریه که شده نه راه پس دارید نه راه پیش . نه تنها شما بلکه همه ی معلم ها از دست علی بابا شکایت دارند . شما که نمی دانید پارسال رفته بود پایه صندلی یکی از معلم ها را شل کرده بود . معلم هم وقتی نشست به زمین خورد همه بچه ها خندیدند و دست زدند آقا معلم ناراحت شد  و رفت و دیگه پیداش نشد دوباره یک سال قبل تر از آن ....»

صادقی چشماشو بسته بود و  همان طور داشت تمام اشتباهات علی بابا را به آقا معلم می گفت .آقا معلم خسته شده بود  گفت : « بسه.»

 ولی صادقی هم چنان ادامه می داد . آقا که اعصابش خورد شده بود چنان پس گردنی زد که صادقی جا خورد و گفت: «یعنی آقا ما بریم ؟»

 معلم گفت : «نه پس . گفتم می خوای بگم ننه م هم بیاد برای دوتایی مون تعریف کنی.»

صادقی ساده که باورش شده بود گفت :«چشم آقا فقط سریعا ننه تان را بیارید چون من باید گاوها را بچرانم .»

 

آقا که چشمانش چهارتا شده بود گفت : «یا برو گاوها تو بچرون بچه» . صادقی از کلاس بیرون رفت .

 آقا معلم تمام خاطرات آن روز را در ذهنش تکرار کرد از صبح که علی بابا اول رفته بود وگاوهای محمد علی را رم داده بود . بعد هم رفته بود خونه ی آقا معلم  و با ماشین ریش تراشی وسط سر آقا معلم را زده بود ، وقتی فرار می کرده خورده به حسن دلاک .

بنده خدا ، نکه همه چیز یادش بود . هیچ وقت راه خونه ش را با قبرستون اشتباه نمی گرفت و به زنش خانم معلم نمی گفت . حالا دیگه گوشاشم مشکل پیدا کرده بود .

  آقا معلم از توی مدرسه بیرون آمد . دید که حسن دلاک داره با پسر خواهرش دعوا می کنه به پسر خواهرش می  گفت :«تو غریبه ای  و او می گفت : تو دایی من هستی .  

آقا معلم ایستاد و گفت: «حسن آقا ایشون خواهر زاده ی تو هست .» حسن دلاک گفت : «چی خواهرم زاییده . »

 آقا معلم گفت : «هیچی بابا » و حسن دلاک را حیرون وسط میدون ول کرد و به سمت گاو داری بابای صادقی به راه افتاد .

وقتی صادقی را دید چند سوال در مورد اینکه چرا علی بابا اینقدر بد شده و دعوا به پا میکنه پرسید .

 او هم جواب داد:« این ارث خانوادگیشونه که به او هم رسیده .» بعد اضافه کرد «آقا شما خیلی خوبید من هیچ معلمی به خوبی شما ندیدم . آخه توی این مدت که من معلمهای زیادی را دیدم شما بهترین هستید . شما حیفید . آقا  تورا خدا شما مثل معلم قبلی نگذارید برید. اگه شما برید ما چی کار کنیم . »

آقا معلم گفت :«چاپلوسی دیگه بسه» «نگفتی تو توی این گاوداری چیکار می کنی ؟»

 صادقی پشت سرش را خاراند و گفت : «آقا ما شیفت شب کار می کنیم به گاوا قصه می گیم تا خوابشون ببره .» آقا معلم گفت : «صادقی ؟»

در جواب گفت : «آقا معلومه دیگه گاو می چرونیم .  آب و علف  بهشون تعارف می کنیم  .»

آقا معلم خداحافظی کرد و رفت.

 صادقی به داخل گاو داری بازگشت پدرش گفت :دوباره چی کار کردی آقا معلمتون اومده دنبالت .

گفت : «هیچی بابا . آخه آدم کم بود اینو کردن معلم ما . آخه اینقدر معلم تو شهره .شانس که نداریم حالا این آقا شده معلم ما .»

در همین موقع صدایی آمد و ما ما گاوها را درآورد. صادقی و پدرش به کنار در گاوداری رفتند تا ببینند چه خبر شده .

 دیدند علی بابا جلوتر از همه پا به فرار گذاشته و بقیه اهالی روستا هم پشت سرش می دوند

 

زهرا السادات سجادي نسب

گروه سني :د

 

 

 

 

 

  ماجراهای آقای خلیلی

چشمانش گرد شده بود وزبان بیرونش ودست وپایی را که مثل علیل ها گرفته بود بیشتر خنده دارش میکرد آره اون پشت سر آقای خلیلی ایستاده بود وداشت ادایش را در می آورد که محسن شیرین مطابق صفتش دوباره شیرینی کرد وبه آقا گفت.

وحید خشک شده بود نمیتوانست جم بخورد آخر حق داشت آقای خلیلی خیلی سوژه بود چشمانش که لوچه عینکش هم که سر در هوا سم در زمین بود یه خط کش هم دست میگرفت ومثل خروس های سر صبح رژه می رفت وبا خطکش میافتد به تخته که بچه های عزیز ساکت!

وقتی هم داخل کلاس می آید اگر کلاس آرام باشد اگر هم زلزله آمده باشد فقط میگفت:بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم.آخه اگر خود شما هم بودید ادای این معلم گرامی رادر نمی آوردید یا مودبانه کمی تقلید نمی کردید.الآن وحید توی دفتره همش هم تقصیر این خلیلی لوچه!

به قول ناصر سکته:وحید هم از اون آدمهاست همین هفته ی پیش توی نظر سنجی آقای نوشته بود آقای خلیلی بسیار معلم جذاب زیبایی است واصلا سر کلاس سر مارا نمیخورد به خاطر موهای آقای خلیلی هم سر کلاس شپش ها عروسی نمیگیرند ویک ذره هم عینک آقای خلیلی زاویه دار نیست و هر روز با جمله ی زیبای خود مارا خوشنود میکند وتوی پرانتز نوشته بودما در کلاس آقای خلیلی به هیچ وجه تقلب نمیکنیم زیرا چشمان آقای خلیلی خیلی تیز بین است .

خوب پس دیگه حقش هست الآن توی دفتر باشه خدا میدونه چقدر خلوی ما تعریفمون میکنه وپشت سرمون ادا مون را در می اوردواقعا حقشه...

 

                                                        حمیده رضایی

                                                      گروه سنی "د"

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 17:22  توسط 25 ها  | 

جلسه چهاردهم

 

گلستان سعدی       باب دوم

پيش يكي از مشايخ گله كردم كه فلان به فساد من گواهي داده است گفتا به صلاحش خجل كن .

باز آفريني  (۱)          

شكلات شرمندگي

همه دور يكي یدونه ي  مامانش جمع شده بودند  و با نگراني نگاهش مي كردند.

خانم ملكيان مي گفت :« خاك تو سر من كه شدم معلم آمادگي صد بار گفتم كه معلم آمادگي شدن يعني دردسر» .

همان طور كه پيش مي رفت و بچه ها را كنار مي زد . همچنان ناسزا به خود مي گفت .

سميرا دهانش را باز گذاشته بود و گريه مي كرد و كيف صورتي رنگش با عكس باربي كه پايش را كنده بود در دست گرفته بود . خانم ملكيان بچه ها را متفرق كرد . سمیرا را به گوشه اي كشید.گفت : «چي شده ؟چه مشكلي پيش اومده ؟چرا دوباره دهنت رو چهل گز باز كردي ؟و زبون كوچيكه تو زابرا كردي ؟دو متر اونور واونورتر مي بري؟»

فاطمه لحظه اي دهانش را بست و گفت :«ها ؟»

خانم ملكيان گفت :«هيچي،بقيه اش بگو؟ چي شده ؟»

فاطمه دوباره زد زير گريه و گفت  «:خانم شكلاته نيست .»

خانم ملكیان گفت :«كدوم شكلاته ؟»

گفت :«شما نمي دونيد من چقدر زحمت كشيدم تا اون شكلات را برداشتم . اولش كه مي خواستم برم تو آشپزخانه ، بابابزرگم جلوي تلويزيون نشسته بود. نگاهي به من مي كرد كه خداي نكرده به سراغ شكلات ها نرم . رفتم دندون مصنوعي هاي زردرنگش كه به خاطر رنگش وزنش دوبرابر شده بود را برداشتم و گذاشتم تو حياط . پدر بزرگ كه طبق عادت هر دو دقيقه دست توي كاسه مي كرد تا از وجود دندان هاي مصنوعي اش آگاه شود سراسيمه بلند شد و پريشان به دنبال دندان مصنوعي اش رفت. بعد مادر بزرگ زير چشمي نگاهم مي كرد. رفتم گوشي موبايلش كه تا حالا سه بار توي جوي سر كوچه افتاده بود و پنج بار به زمين زده بود و 16 بار به سر عزیز دلش بابابزرگ خورده بود، برداشتم و بردمش بالا پشت بوم و از پايين زنگ زدم و رفت بالا . زودي رفتم و شكلات برداشتم و امدم بخورم كه برگشتن . گذاشتمش توي كيفم كه توي مدرسه بخورم . حالا يكي از بچه ها خوردتش .»

 دهانش باز شد و دندان هاي سياه كرم خورده اش معلوم شد و توجه خانم ملكيان را جلب كرد . در اين هنگام بچه ها با سراسيمه و سر و صدا وارد كلاس شدند .گفتند : سمیرا بيا شكلاتت رو پيدا كرديم و سميرا اشك در چشمانش جمع شد و لحظه اي فكر كرد خيلي دوستانش را دوست دارد .

رهراالسادات سجادی نسب

گروه سنی :د

                      

بازآفرینی (۲)

                                                  سالگرد ازدواج

    ریحانه چرا گریه میکنی بگو شاید بتونم کمکت کنم.

ریحانه دودل بود نمی دانست بگوید یانه . اما آخر اصرارات خجسته ثمر بخشید با ناراحتی شروع به تعریف کرد :

«امروز سالگرد ازدواجمون بود یعنی سومین سالگرد ازدواجمون . صبح با عاطفه خواهرم رفته بودیم سالن بیلیارد وقتی برمي گشتيم حسین رو با یه دختره دیدم نمیدونی چه عجوبه ای بود . کثافت اصلا انگار نه انگار خودش زن داره . بی شرف دختره اینقدر خودش رو مظلوم گرفته بود . »

«حالا وقتی برادرم رو فرستیدم حالش رو سر جاش آورد میفهمه.»

 «آقا حسین منتظر تقاضا نامه طلاق باش حالیت میکنم... .»

خجسته از تعجب دهانش باز مانده بود .اصلا باور نمی کرد . ریحانه دختری با چنین استدلالاتی باشد جملات را سر هم کرد وگفت :«ازش پرسیدی دختره کی بوده شاید همکارش باشه یا یکی از فامیلاشون؟» ریحانه به فکر فرورفت وگفت : « این تا حالا فکر نکرده بودم با زور حتما زود تر به حرف میاد اما نه حتما دوست دخترش بوده من میدونم... .»

ریحانه هم چنان آسمان را به ریسمان می بافت که تلفن همراهش به صدا در آمد.

بعداز چند دقیقه ریحانه گوشی را قطع کرد وگفت : «حسین بود ! خدایا منو ببخش. چقدر بهش تهمت زدم. اگه گفتی کی بوده؟» خجسته از تغییر ناگهانی ریحانه متعجب بود و با دهانی بازتر پرسید :«کی بود؟»

«دختر عمه ی شهرستانیش بوده اومده دم خونه کسی نبوده رفته اداره حسین .البته حسین معذرت خواهی کرد از اینکه منو با خبر نکرده... .»

وریحانه توانست بالحنی متغییر زن ناشناس را شناسایی کند.

                                                                نجمه رنجبر

                                                               گروه سنی:ه

 با ز آفر يني (1)

بی هدف

کتابی در مورد جانوران میخواستم.اکبر آخرین کتاب باقی مانده ازحیوانات را آورد وبه قلی داد.قلی با افسوس آهی کشید وگفت : «خوش به حال توکه اینجا روزی سی تا کتاب مي خواني و توی مسابقه کتابخوانی هم برنده میشی ماکه رفتیم که رفتیم خداحافظ.»

 اکبر مات ومبهوت مانده بود وهی توی سر خودش میزد که توی این غار پر از طلا بوده اما فقط روزا خوابیده ومگس پرونده وهیچ منفعتی نبرده.

حمیده رضایی

گروه سنی  :د

                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:13  توسط 25 ها  | 

جلسه سیزدهم

 

گلستان سعدي         حكايت 65 از باب دوم      

مريدي گفت پير را چه كنم كه از خلق به رنج اندرم از بسياري كه به زيارتم مي آيند و اوقاتمان از تردد ايشان مشوش ميشود . گفت هر چند درويشانند مر ايشان را وامي بده و آنچه توانگرانند . از ايشان جبري بخواه كه ديگر گرد تو نگردد.

گرگدا پيشرو لشكر اسلام بود                    كافراز بيم توقع برود تا در چين

 

 باز آفرینی                                

                                                          اف اف

پيرمرد در بستر افتاده بود و درد قلبش مانند غذا خوردن شتر به سراغش مي آمد ، كلون در به صدا در آمد

ا.ا.ببخشيد فناوري پيشرفت كرده اف اف به صدا در آمد انگاري طويله مرغ هاي پدري اش را بر سرش كوبيده باشند ناراحت شد . چراغعلي . ا.چه جالب الان گفتم : چراغعلي هم پيشرفت كرده و اسمش رو گذاشته امير كم مصرف . بله امير كم مصرف هم داخل شد . پيرمرد دستش را روي قلبش گذاشت وگفت :«  :آخه ، پسر من ، همسايه من ، عزيز من ، آخه سشوار، من دو روز تو بيمارستان بودم تو اين بار هفتمه كه اومدي ملاقاتي». همسرش را صدا زد مخمل . احتمالا اسمشون پيشرفت نكردن . خوب به سلامتي مخمل خانم وارد اتاق شد پيرمرد گفت :«از اون نقلها برداربيار بده اين همه شو ببره ،» امير كم مصرف خنده اي كرد كه پيرمرد را به ياد آواز خوش الاغ پدرش انداخت . اميركم مصرف رفت. پير مرد گفت :«خداجون دستت درد نكنه .»

كه اف اف به صدا در آمد. پير مرد نگاهي به بالا انداخت و گفت : «اين رسمش نيست . »ناگهان تاجر شهرشان وارد شد و بچه هاي قد و نيم قدش پشت سرش داشتند سر اينكه چه كسي زودتر وارد شود دعوا مي كردند .پير مرد فكري كرد و گفت: « ببين برادر من دستم تنگه .خرج مريضي ،خونه مونده رو دستم .اگه پول داري ...»

در اين لحظه ملا گفت :«بله، باشد، ُباشد الان مي آيم و به پير مرد گفت :«يكي داره منو صدا مي زنه »و به سمت در راه افتاد و پسرها كه هنوز داشتنددعوا مي كردند كه چه كسي زودتر وارد شود با ديدن قيافه زيباي پدر پا به فرار گذاشتند و پيرمرد گفت:» خدايا شكرت » و اف اف به صدا در آمد.

زهرا سجادي نسب

گروه سني :د

       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 11:21  توسط 25 ها  | 

جلسه دوازدهم

 


 

                                

گلستان سعدی           باب اول

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید :از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت :تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

 

بازآفرینی

 اول مهر

خسته ومونده به خانه رفتم . کفش هایم را درآوردم .یک لنگش رفت توی پارکینگ زیر ماشین بابام . یک لنگ جورابم هم همراه کفشم درآمد هنوز متعجب بودم که چرا درآمد؟چون مادرم کش چادر خواهرم را به زورتوی ساق جوراب من کرده بود تا سفت شود اما باز هم فرجی نشد.

به داخل خانه که آمدم کیفم رااز روی شانه ام بر داشتم وبه طرفی پرت کردم. ناگهان تابوت خودم راکه به طرف قطعه سجادی میرفت دیدم ، نه ... حل شد. دقیقا کیفم کنارسر برادرم افتاد و تقریبا اندازه باریکه موی عمه ی پدردوست خواهر خواهر شوهردختر خاله تا سر برادرم فاصله داشت . مقنعه را طوری از سرم در آوردم که نمی دانم چرا جر خورد ؟ مانتو هم روی میز تلویزیون انداختم . یکی از جوراب هایم راکه با کفش درآمد دیگری راهم روی میز عسلی مبل انداختم . در آینه نگاهی انداختم.موهایم مثل موهای عجوج ومجوج کتاب داستانم شده بود.

ناگهان مادرم داخل خانه شد. به سمت مادرم دویدم وگفتم :«سلام ، امروز مدرسه خیلی خوش گذشت . روز اول مهر همیشه بهترین روز عمر منه . »

 همان طور که حرف میزدم مادر وارد شد . با نگراني به اطراف نگاه كرد و غش کرد . حالا چه طور به هوش آمد واز ظهر تا شب چه طوری گذشت بماند .

شب که شد از بس مشق نوشتم خسته شدم آخه کدوم بد بختی مثل من روز اول مهر این قدر مشق می نویسه؟

 شب که شد هوای تابستون به سرم زد. به مامانم گفتم : «مامان جون دوست داری تابستون کلاس ژیمناستیک نرم و توخونه کمکت کنم ؟ مادرم ناگهان از جا بلند شدو نفس نفس زنان گفت : تازه می خوام...بیام... مدرسه...تون  بگم...اگه میشه...شبام تو ...مدرسه بمونین...حالا تو میخوای... . که ناگهان غش کرد ونقش بر زمین شد.

زهرا السادات سجادی نسب

گروه سني :د

 

باز نویسی

خواب نميروز

روزی پادشاهی روحانی را احضار کرد واز او پرسید : «بهترین عبادتها نزد خدا چیست ؟»

 روحانی به پادشاه گفت :« برای تو خواب بعداز ظهر است .»

 پادشاه با کنجکاوی پرسید : «چرا ؟ آخه من شنیدم که بعضی از عبادتها مثل نماز، روزه ، دعاوزیارت عاشورا . حالا من از توخواستم که به من بگویی بهترین عبادت نزد خدا چیست؟توبه من میگویی خواب بعدازظهر؟»

روحانی پوز خندی زد وگفت : «منظور من این بود که نه، تو پادشاه خوبی هستی اگر یک ساعت بخوابی مردم از دست تو راحت میشوندواین نزد خدا بهتراست برای تو       

                                  

                                             فرشته دهقان باغی

گروه سنی :د

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:57  توسط 25 ها  | 

جلسه یازدهم

 

                              حكايت 15/2               گلستان سعدي                              

لقمان را گفتند :ادب را از كه آموختي ؟گفت از بي ادبان .هرچي از ايشان در نظرم ناپسند آمدي ،از فعل آن احتزاز كردمي .

 

                 نگويند از سر بازيچه حرفي          كزان پندي نگيرد صاحب هوش

               وگر صدباب حكمت پيش ناآرند             نجواني ،آيدش بازيچه در گوش  

 باز آفرینی(۱)

                             

                                                  حجاب بر عكس

 چرا اين كاروكردي؟

خوب چي كار كنم آخه مهسا خيلي دخترپررويي هست يعني بي ادبه .منم فكر كردم كه اگر هر كاري رو بر عكس اون انجام بدم دختر باادبي مي شم.

خوب حالا من چه كنم ؟تكليف من چيه؟آبروي من رو توي محل بردي.

شما گفتين...من نگفتم موهاتو سوسكي بريزي تو كوچه و بري و گوني بپوشي.

 من گفتم : باادب باش . مامان اون گوني نبود مانتو خفاشي بود .بعدشم موهام مدلش تيفوسي بود نه سوسكي ، قربونت برم.

زهرمارو قربونت برم براي من رفته مدل چيپوكي زده . فاطمه از خنده ريسه رفت و گفت :مامان چي گفتي؟چيپو چي چي؟

هرچي برو موهاتو درست كنو از فردا درست تو محله راه برو و ديگه جلوي مردم جفتك نزن تو كوچه.

مامان جفتك نزدم مدل جديد...هيس ،زود برو

.فاطمه در اين فكر بود كه اگر همه ي كارهاي مهسا را برعكس انجام دهد  دختر باادبي مي شود اما... به اين فكر نكرده بود كه شايد مهسا روزي باحجاب شود.

                                     زهرا السادات سجادي نسب

                                           كلاس دوم راهنمايي 

 باز آفريني(2)

 

نگين چه قدر امل شدي چادر، مقنعه ، حد .

 كي بود اون نگيني كه تا يك هفته ي پيش با آرايش غليظ مانتوي تنگ و كوتاه با موهاي پف كرده و از شال قرمز بيرون زده توي خيابون واسه پسرا جولان می داد .حالا مثلا آدم شدي . برو بابا

«ببين مهديس تو راست مي گي تا يه هفته پيش من اين كار ها را مي كردم اما يه دختر همسايه داريم خيلي بي حجابه يا به نظر تو خيلي با حاله.

 نشستم و در مورد عقايدمون با خودم حرف زدم و فكر كردم راستش را بخواهي  كم آوردم  .

تصميم گرفتم يه هفته مومن باشم تا ببينم در كدوم حالت راحت ترم.

 وقتي چادر سرم مي كنم آرامش خاصي مياد سراغم .

 تو هم بيا و مومن شو. قول مي دهم راحت مي شي از استرس زنگ زدن اين پسره دوستت.»

برو بابا،امل       من؟          عمرا  

 خط اومد . از اين به بعد ديگه نه من نه تو

 خداحافظ

                                                      حميده رضايي

                                                       گروه سنی د

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 17:25  توسط 25 ها  | 

جلسه دهم

 

فیل در تاریکی

اشاره:

هرکس به اندازه توانایی خود مقداری از حقیقت را در می یابد

 یابه ظن خود می پندارد که حقیقت را یافته است .

حال آنکه حقیقت و رای ظن و خیال ماست .

 

این بار عزیزان گلستانه شعر فیل در تاریکی را انتخاب کردند شعر را از کتاب مثنوی خواندیم و توضیحاتی داده شد .سپس اعضا از کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب مهدی اذر یزدی فیل شناسی در تاریکی را خواندند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:22  توسط 25 ها  | 

جلسه نهم

 

نزاع انگوری

اشاره:

نزاع از جهل بر می خیزد

و دانش اتحاد را به ارمغان می آورد 

 

برای آشنایی بیشتر اعضا ساعت ۲۵ با بازنویسی به خواندن شعر نزاع بر سر انگور از کتاب مثنوی و بازنویسی آن "نزاع انگوری" از کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب مهدی آذز یزدی پرداختیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:3  توسط 25 ها  | 

جلسه هشتم

 

باب ششم ،حکایت 119

گلستان سعدی

جوانی چست ،لطیف ،خندان ،شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوع غم نیامدی و لب از خنده فراهم .روزگاری بر آمد که اتفاق ملاقات نیفتاد بعد از ان دیدمش زن خواست و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.

                   چون پیر شدی ز کودکی دست بدار         بازی و ظرافت به جوانان بگذار                          

         طرب نوجوان ز پیر مجوی                    که دگر ناید آب رفته به جوی

          زرع را چون رسید وقت درو                  نخرامد چنان که سبزه نو

 

باز آفرینی (1)

صندوقچه شيطنت

در بازار داشتم حدود پنج دقیقه سر شلوار لی چونه می زدم فروشنده بی انصاف دویست تومان هم تخفیف نداد یک دست شانه ا م را نوازش کرد . رویم را برگرداندم. باورم نمی شد .

 سحر!    چند دقیقه همین طور ماندم .     تو کجا اینجا کجا ؟

سحر گفت : اصلا باورم نمی شد . تو نیلوفر پر شور و نشاط و جیغ جیغو هستی ؟

دیگه چه خبر ؟ هیچی سحر.          چرا نیامدی شرکت ؟شرکت خیلی سوت و کور شده

نگاهی به فروشنده کردم که می گفت خانم تخفیفی نداره ، مشتری دارم زود باش . گفتم :آقا مال خودت نخواستم .     سحر گفت: اون تیپ با کلاس کجا ست. مثل این که خیلی اتفاقات افتاده ، که ما بی خبریم .

 نیلوفر نگاهی به شلوار مشکی چروکیده روی کفشش کرد و گفت:

 از وقتی بچه هام دور برم را شلوغ کردند رنگ زندگی من هم تغییر کرد. دیگه همه چیزم اونها شدند .

 من دیگه پچگی و شیطنتهام را توی یه دستمال پیچیدم و به صندوقچه خاطراتم تحویل دادم .

زهرا سجادی نسب

گروه سني :د

 

     باز آفريني(2)

سرباز شوخ طبع

چند روزی بود که با وجود رضا گروه ما جان گرفته بود . رضا پسری شوخ طبع، ٰمهربان  ، زبر و زرنگ و فوق العاده دوستداشتنی بو د. گروه ما که به اسم رضا مشنگ معروف بود، با اینکه  سه نفره بود اما به خاطر خوبی و خندانی رضا و داشتن دلی قشنگ و شاد به این اسم معروف شد .در پادگان همیشه جمعیت نزدیک به تخت ما جمع میشدند هیجده ماه گذشت. دوران سربازی هم با وجودرضا آسانتر پایان پذیرفت.

  مدتی گذشت و رضا را ندیدم بعد از گذشت چند سال رضا را در فروشگاه دیدم. اصلا باور نداشتم این رضا ! همان رضای سابق بود. از لبخند و چشمانی نافذ دیگر خبری نبود .

کنارش رفتم و سلام کردم . حالش را پرسیدم از دیدن من خوشحال شد و باهم یادی از دوران خوب سربازی کردیم .اما دیگر درقیافه رضا اثری از شوخی های گذشته نبود . نتوانستم مثل گذشته برخورد کنم .

گفتم رضا مطئنی خودتی ؟

رضا نگاهی به من انداخت. اشاره ای به زن و فرزندان کوچکش کرد و گفت:« علی آقا خجالت بکش. من خودم  پدر سه تا پسر هستم میخواهی مثل زمان مجردی  باشم ؟مگه میشه !»

 هیچ باورم نمی شود و نخواهد شد که رضا به این زودی کودک در ون خود را به قتل رسانده باشد.

نجمه رنجبر

گروه سني : ه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 17:24  توسط 25 ها  | 

جلسه هفتم

 

3لطیفه

از عبید زاکانی

لطیفه اول

درویشی به در خانه یی رفت . پاره نانی بخواست . دخترکی در خانه بود ،گفت نیست . گفت چوبی ٰهیمه یی .گفت :نیست گفت پاره یی نمک گفت نیست گفت کوزه یی اب گفت نیست گفت مادرت کجاست گفت به تعزیت خویشاوندان رفته است گفت چنین که من حال خانه شما می بینم ده خویشاوند دیگر می باید که به تعزیت شما آیند .

 

لطیفه دوم

جنازه یی را بر راهی می بردند . درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بدند پسر از پدر پرسید که بابادر اینجا چیست گفت آدمی گفت کجایش می برند گفت به جایی که نه خوردنی باشد . نه پوشیدنی نه نان و نه آب نه هیزم نه آتش نه زر نه سیم نه بوریا نه گلیم . گفت بابا مگکر به خانه ما می برندش                                

لطیفه سوم

 

سلطان محمود در زمستانی سخت به طلحک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه میکنی که من با این همه جامه می لرزم گفت ای پادشاه تو نی مانند م کن تا نلرزی گفت مگر تو چه کرده ای گفت هر چه جامه داشتم همه را در برکرده ام .

 

بازنویسی(1) از لطیفه دوم

پسر باهوش

روزی درویشی با پسر کوچکش بر سر جاده ای ایستاده بودند که دیدند جنازه ای را می آورند.

 پسر بهت زده نگاهی به تابوت و بعد به پدر انداخت با کمی من ومن گفت پدر در این  چیست ؟پدر دستی به سر فرزندش کشید و گفت آدم .  پسر با تعجب پرسید: او را به کجا می برند پدر نگاهی به تابوت انداخت ،چشمانش خیس شد. گفت به جایی که هیچ در آن نیست. نه چیزی برای خوردن و نه آشامیدن نه گرم و نه سرد و...هیچ در آنجا نیست .

پسر سربه زیر انداخت ،کمی فکر کرد  گفت :پدر جان بگویم او را به کجا می برند. پدر که از هوش و ذکاوت فرزندش خوشحال شده بود. گفت: «بله پسرم بگو» .پسربادی در غبغب انداخت و گفت: « او را به خانه ما می برند» و پدر از حاضر جوابی پسر به خنده افتاد .

نجمه رنجبر

گروه سني : ه

 

                              

بازنویسی

او را به كجا مي برند

روزی عده ای جنازه ای را بر دوش گرفته به سمتی می بردند.

 فقیری با پسر بچه اش بر سر راه انها قرار گرفتند.

 پسر سوالی از پدر پرسید .چه خبر شده که مردم دیوانه وار بر سر خود می کوبند و گریه زاری می کنند؟

پدر در جواب گفت : آدمی ، از دنیا رفته و مردم در غم از دست دادن اوگریه می کنند .

 پسر دوباره گفت در آن کمد چوبی چیست ؟

پدر گفت: همان آدم .گفت: حالا او را به کجا می برند ؟

پدر گفت به جایی که هیچ نباشد نه غذایی برای خوردن نه جامه برای پوشیدن نه نانی نه ابی نه زیر اندزی برای نشستن و..

پسر با تعجب گفت :    مگر پدر او را به خانه ما میبرند

                                         

                                                              فاطمه زارع

گروه سني : د

 

 

باز آفريني                                      

   لطيفه دوم  عبيد زاكاني

                        

چیزی شبیه به کمد

زن وارد آشپزخانه شد . در یخچال را باز کرد. ابروانش در هم گره خورد . صدایش را بلند کرد :

« طناز بیا ببینم» . دخترک آرام وارد آشپزخانه شد .« بله مامان ».

 «این چه وضعیه؟»  « کدوم وضع مامان ؟ » «چراکتاباتو گذاشتی توی یخچال» ؟ !!!

«خوب مامان توی یک قفسه پنیر بود. توی اون یکی قفسه ماست بود.همشو گذاشتم طبقه ی دوم .کمدم پر بود ازکتاب ، بقیشو گذاشتم طبقه اول .»     لبخندی زیبا برلبان مادر نشست.

 خیلی خوشحال شد. فکر کرد ، که مادرش خوشحال شده است وادامه داد : «تازه توی جا ميوه اي  سیب پوسیده هارا انداختم آشغالی ولباسامو گذاشتم .»

مادر که انگار سقف پوسیده ی خانه برسرش خراب شد. دنبال دخترک کردو گفت :.«ن میخواستم سیب هارا مربا کنم تا صبح که از خواب بیدار ميشی ،کوفت کنی . دیگه کله ی منو نخوری و هی نگی مامان چی بخورم؟»

طناز گفت : «یعنی می خواستی سیب های پوسیده رو بدی به من بخورم ؟ »

مادر گفت : «هرچی زودتربلند شو بریم نمایشگاه میگن چیزاش ارزونه ، یکم چیزی بخرم بریزم توی این..»   طناز گفت : «توی این کمد .»        مادریک لبخند کوتاه زد وگفت:« خیلی خوب حالا برو حاضر شو.»

طناز دست در دست مادر به سمت نمایشگاه به راه افتاد. در راه طناز در این فکر بود که آیا یخچالشان پر میشود، تا وقتی مهدیه دوستش به خانه شان آمد ویخچالشان را دید رویش را آن طرف نکندونخندد.    دراین موقع به نمایشگاه رسیدند. واقعا اسم آن را نمایشگاه نمی توان گذاشت . آنها بدون اینکه هیچ خریدی کنند داشتند به خانه باز می گشتند و طناز در فکر بود که نگذارد این بار مهدیه به سراغ یخچالشان برود . در این موقع خاله اش را دید که دارد به نمایشگاه می رود بعداز سلام واحوال پرسی . خاله پرسید : چطور بود مادر گفت : «میوه هایش که همه پوسیده بود،پنیرهایش کپک زده بودو...»خاله گفت :«من عجله دارم خلاصه اش کن.»                طناز گفت : «خاله جان خلاصه اش اینکه مثل یخچال ما بود.»

زهرا سجادی          گروه سني : د

 

 

با ز آفريني از لطیفه دوم

لبخند همراه گریه

صدای هیاهو و گریه مانند کودکی بالا و پایین می رفت.

 پس از کفن کردن عموی پدرم آن را بر سر دوش گذاشتند و با گفتن جمله ی لا اله الا الله که از معناش سر در نمی اوردم به سوی ناکجا آباد روانه شدند پسرش از پدرم پرسید عمو جان پدرم را به کجا می برند.

پدرم گفت:« چرا از من می پرسی از جمعیت بپرس»

از عمه اش که کد بانوی عالی بود پرسید. گفت:« به جایی که نه خوردنی باشد نه پوشیدنی»

 از خاله پرسید گفت: « نه اب دارد ونه نان

 از دایی نجارش پرسید گفت: « نه هیزم دارد نه آتش»

 از دختر خاله ی پر فیس افاده اش پرسید گفت: « نه زر دارد نه سیم »

 ازپسر عموی فرش فروشش پرسید گفت:« نه حصیر دارد و نه گلیم»

 پسرک با صدای بلند گفت:  «آقایان ، خانم ها مگر پدرم را به خانمان می برید »

در بین گریه و هیاهو خنده و لبخند جاری شد و پسرک شرمنده تر به کناری رفت .

 

حمیده رضایی

گروه سني :د

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:24  توسط 25 ها  | 

جلسه ششم

 

باب اول ،حکایت 17

گلستان سعدی

ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت .دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت .

نیاساید مشام از طبله عود      برآتش نه که چون عنبر ببوید

بزرگی بایدت بخشندگی کن       که دانه تا نیفشانی نروید

یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین این تعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحت نهاده . دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان در پس . نباید که به وقت حاجت درمانی . اگر گنجی کنی بر عامیان بخش          رسد هر کدخدایی را برنجی

چرا نستانی از هر یک حوی سیم         که گرد آید تو را هر روز گنجی ؟

ملک روی از این سخن درهم کشید و او را زجر فرمود و گفت :مرا خدای  عز وجل ،پادشاه این مملکت گردانیده است تا بخورم وببخشم ،نه پاسبانم که نگه دارم .

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت     نوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت

باز آفرینی(1)

چرا تو فکر می کنی که ما خیلی پول داریم ؟

ای بابا چطور بگم برکتش میاد

کی میاد ؟الان 2 ساله که پدرت ،ببخشید آقاجون فوت شده ،خودمون اینقدر قسط داریم ٰبدهی داریم اجاره خونه باید بدیم چرا اینجوری می کنی ؟

آخه تو فکر این بچه ها نیستی با با انها خرج دارن

چراتو مشکل داری ؟

مرد این را گفت و از خانه بیرون رفت و تمام عصبانیت خودش را سر  در خالی کرد و در چنان فریاد زد که شیشه ای که خواب بود ترسید و ناگهان از خواب پرید و لرزید .زن سرش را میان دو دستش گرفت و گریه کرد در این هنگام زنگ خانه به صدا در امد زن با چشم هایی قرمز و پف کرده به دم در رفت .مردمک چشمش مانند ستاره ای بود در آسمانی قرمز ،عین شهر بادی باد کرده . پشت در پسری با نامه ای در دست منتظر بود. زن نامه را گرفت و داخل خانه شد نامه را باز کرد نوشته بود از طرف مسعود لبخندی کوچک اما زیبا مهمان صورتش شد نامه را خواند.

                                                   زهرا سجادی نسب

باز آفريني2

 

نگهبانان یقه ی آرش و نگین را گرفتد گرفتند و جلوی ساختمان دانشکده و کاملا جاوی پوستر اقای رحیمی پرت کردند انگاری کارت دانشجویی نداشتند ارش نگاهی به پوستر انداخت و به نگین گفت ان کارت جایزه ای که به نیت تو خریدم را بیرون بیاور نگین کارت را بیرون اورد ارش گفت من رقم کد جایزه را به ترتیب از طرف چپ به راست می خوانم 1درسته 5 خودشه 7 همینه 9 اره  و رقم اخر را من می خوانم چشم هایش را بست و باز کرد 2 ارش فریاد کشید جست و خیزی کرد و گفت نگین پول دار شدیم نگین گفت خب این پول برای ما خیلی زیاده کمی برای خودمان برمی داریم  و باقی را به افشین و سوسن که تازه ازدواج کردند و خرج زندگی را ندارند می دیم ارش به طور مغرورانه ای ایستاد و خاک های روی تباسش را تکاند کیفش را برداشت و بدون توجه به طرف اقای رحیمی رفت تا پول را از او بگیرد من در همان جا نشستم و از جایم تکان نخوردم ارش کنار اقای رحیمی  رفت وبا کی کل کل به سمت من با عصبانیت برگشتوگفت نگین خرییت نکنی انگار نه انگار که با من بود به کنار اقای رحیمی رفتمول را گرفتم وتمام کمال به سوسن و افشین بخشیدم  احساس خوبی داشتم که به ان ها کمک کردم .

                                                                       

                                                                  حميده رضايي

 

بازنویسی (1)

20 دینار از خزانه به محله جنوب شهر بفرستید . این صدای ملک زاده ای بود که بافوت پدر اندوخته ی کلانی نصیبش شده بود و تصمیم گرفته بود که رعیت و سپاهیانش را راضی نگه دارد و از اندوخته ی خود به انها ببخشد . روزی یکی از وزرای بی تدبیر در نزد ملک زاده امد و سر صحبت را باز کرد از خزانه با او به صحبت نشست و به ملک زاده گفت از محضر شریف ملک زاد خواستارم که اندوخته ی خزانه را برای دربار بگذارد .پیشنیان این اموال جمع نکرده اند که ما به رعیت و... ببخشیم این دینار برای سپاه و دربار است .ملکزاد ه از این  حرف ناراحت شد و به وزیر گفت که خداوند مرا به این دنیا فرستاده و مرا مالک این جا و مقام کرده تا هم خود بخورم و هم به رعیت ببخشم تا آن هانیز بخورند . پس او را از دربار بیرون راند و به بخشش به همه ادامه داد.

                                                فاطمه زارع

باز نویسی(2)

روزی در یکی از گوشه های این زمین بزرگ پادشاهی دیده فروبست و تمام اموال پادشاه و سمت پادشاهی وی به پسرش رسید . شاهزاده جوان برخلاف پیشینیان بسیار دست و دلباز وبه فکر مردم بود . پادشاه ،پادشاهی ایده ال بود رعیت و سپاه راضی بودند در یکی از این روزهای خوش زندگی مردم یکی از سران بی فکر و کوتاه نظر نزد پادشاه آمد مانند بزرگان شروع به  سخن گفتن کرد .که ای پادشاه جوان این کار درستی نیست که تو انجام می دهی تو نیز به جای ولخرجی از مردم پولی بگیر و گنجی برای آینده خودت ذخیره کن هر ان ممکن است دشمنی به ما حمله کند تو از مشکلات بی خبری .پادشاه که از گفتار مرد بی تدبیر ناراحت شده بود دستور داد تا مرد را شکنجه دهند و گفت ای مرد دست از مال اندوزی بردار قارون که برای خود بسیار گنج داشت مرد و یادی از او نماد انوشیروان بعد ازگذشت سالیان سال یادش در خاطره ها زنده ماند و هرگز نمی میرد .

                                                               نجمه رنجبر

بازنویسی (3)

در قرن های پیش پادشاهی که ثروت زیادی هم داشت فوت کرد و تمامی میراث او به پسر رسید پسر بدون هیچ دریغی اموال را بین سپاهیان خود و مردمان تقسیم کرد تا دیگران هم فیضی ببرند. یکی از زیردستانش برخلاف افکار او این کارش را نپسندید و شروع به نصیحت کرد او می گفت به این فکر کن که در اینده قراراست اتفاقی رخ دهد جنگی  سیلی و...

با این کار شما هیچ مالی را به عنوان ذخیره نداریم تا با ان وسایل را برای مقابله با دشمن و یا خرابی هایی که به بار می اید جبران کنیم .

پسر بدون هیچ فکری با خشم گفت خدا به من بخشیده است تا ببخشم  نه اینکه نگه دارم و نگذارم هیچ کس از ان بهره ای ببرد . دوست دارم از من نام نکوئی به جا بماند نه اینکه ثروت را بگذارم تا بعد از مرگم فیضش را ببرند .

 

                                                      هانیه مشایخی

بازنویسی (4)

روزی روزگاری در سرزمینهای دور پارشاهی زندگی می کرد که دارای ثروت فراوان ویک پسر بود بعد ا ز مدتی مرگ پادشاه فرا رسید و او از دنیارفت و گنجی فراوان برای پسر به ارث گذاشت پسرش که بسیار بخشنده بود از اخلاق پدر هیچ ارث نبرده بود تمام دارایی را به این ان بخشید به کشاورزان و سپاهیان و سربازان بخشید یکی از وزیران که از این کار شاهزاده خوشش نیامده بود گفت چرا این چنین می کنید پدر ت این ثروت را برای روز مبادا گرد اورده است نه اینکه شما ان را به این و ان ببخشی. شاهزاده که از این حرف خشمگین شده بود دستورداد او را مجازات کنند و گفت: خداوند بخشنده ی مهربان مرا پادشاه این سرزمین قرار داده تا از مال و ثروتی که دارم استفاده کنم. بخورم و به دیگران نیز ببخشم و من قادر نیستم ار گنج نگهداری و پاسبانی کنم تا دیگران استفاده کنند 

                                                             ریحانه طباخی

گروه سنی : د

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 17:23  توسط 25 ها  |